درست در نیمه شب 25 اردیبهشت ماه، پسری به دنیا آمد که بعدها روح من در کالبدش جان گرفت. پسری که "احسان" نامیده شد.

من احسان، متوّلد یست و پنج اردیبهشت، دیوانه‏ ای هستم گریزان از عقل، فرشته ای هستم رانده شده از بهشت و این ها همه ممکن نیست جز با پلیدی و سیاهی

و اینجا خانه ی من است، آری سرگردان همه عالم شده ام، دردی نیست، شکایتی نیست، همه عشق است و شراب. آری من هم  روزی عاشق بوده ام.

عشق تعریفی ندارد. نمی ‏توان ترجمه یا تفسیرش کرد، نمی ‏شود گرفت یا بخشیدش، مبنا ندارد، واحد ندارد نمی ‏توان اندازه ‏اش گرفت. مبدا یا مقصدی ندارد. شروع و پایانش یکیست. شرط نمی‏ پذیرد. رنگ نمی‏ گیرد. بویی ندارد. شیرین نیست امّا دلپذیر است. براق است. روان است، سیال است. نفوذ می‏کند امّا نفوذناپذیر است. گرم نیست امّا می ‏سوزاند. سرد نیست امّا منجمد می‏کند. منعکس می ‏شود، عشق جریان دارد. منتقل می‏ شود و بیمار می‏کند. عشق نشانه ندارد. درمان ندارد. دارو ندارد. عشق پیوسته است، اعتمادپذیر است، خستگی نمی‏ شناسد یک‏سره امید است. تازه است. کهنه نمی‏ شود. عشق غریبه است آمّا سریع‏ تر از آنچه باور کنی آشنا می ‏شود. گذشته و آینده ‏اش نامعلوم است‏. قهرمانی ندارد. پیروزی و شکستش یک نتیجه دارد. عشق مهمان نمی ‏شود، میزبان است. عشق دستور نمی ‏پذیرد، فرمان می ‏دهد و قدرت ‏نمایی می‏کند. هرکس همان‏طور که دوست دارد می‏ بیندش.

عاشق دیوانه نیست. ترّحم نمی ‏انگیزد. اشتباه نمی‏کند و ضرری نمی‏زند. عاشق شیفته است. فراموش‏کار است. بخشنده است. می ‏بخشد و فراموش می‏کند. عاشق محو می‏ شود. گم می ‏شود و از پیدا شدن هراس دارد. عاشق شجاع است و در عین شهامت فرار می‏کند. عاشق از خود می‏ گریزد و نمی ‏خواهد به منطق مجالی برای نمایش دهد. عاشق بیگانه است. سنت ‏ها را می‏ شکند و ارزشی نمی‏ شناسد. عاشق به زبان بیگانه ‏ای سخن می‏ گوید و در دنیای درونی خودش زندگی می‏کند. در ظلمت چیزهایی می‏بیند که مردم عادی در روشنایی نمی‏ بینند. این‏ چنین است که طرد می‏ شود. عاشق منزوی می‏ شود. قرنطینه ‏اش می‏ کنند تا بیماری درونش را گسترش ندهد. محصورش می ‏کنند تا چشم مردم به خنده ‏ها و گریه‏ هایش عادت نکند

این‏ها را برایت گفتم که اگر مرا دیدی که تنها سر می‏کنم هرچند که در میان هزاران انسان گم شده‏ام، به من ناسزا بگو، دیوانه خطابم کن. احمق بخوانم امّا هرگز مپرس که غریبه کیست، و چرا سرگردان است.